تبلیغات
ســــدرة المنتـــ♡ــهی - اصلا سرش نیست ...
جستجو
فهرست تاریخی
نویسندگان
صفحات جانبی
دوستان
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسان :

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ





دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

دانلود آهنگ جدید



ســــدرة المنتـــ♡ــهی
والله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی
نوشته شده در تاریخ جمعه 20 اسفند 1395 توسط فاطمه بانــــــو | دیدگاه شما ()
http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/vQm_mL4u5uOatHhBJf_odTpgJjxIdFdVP_0wIAz76RRKHDThLUFvsQ/s/w501/

وقتی به خانه می آمد آنقدر محبت میکرد که نمیفهمیدم در عملیات شکست خوردند یا پیروز شدند؟!
آنقدر کمک حالم میشد که دیگه حق نداشتم کارها را خودم انجام بدم.
خودش به بچه ها غذا میداد حمامشان میکرد لباسشان را عوض میکرد...
بهش میگفتم تو جبهه اینهمه کار میکنی خسته میشی وقتی میای خونه باید استراحت کنی!
گفت تو بیشتر از این ها به گردن من حق داری
باید وقتی هستم حق تو و این طفل های معصوم را ادا کنم.
گفتم ابراهیم ناسلامتی من زن خانه ی تو هستم.
دارم وظیفه ام را عمل میکنم.
گفت من زودتر از جنگ تمام میشوم
ولی مطمئن باش اگر ماندنی بودم بهت نشون میدادم چطور این روزهات رو بلدم جبران کنم...
ابراهیم همیشه با چشم بسته راه میرفت و همه به من از تقوا ی چشمش میگفتند
یه روز بهش گفتم من مطمئنم تو از طریق چشمات شهید میشی
چون خدا هم بهشون جمال داده و هم کمال ...
  ابراهیم چشمهای زیبایی داشت
و خودش هم میدانست.
شاید به همین خاطر بود ک نمیگذاشت آرام بمانند.
یا سرخ از اشک و دعا و توبه بود و یا روزها جنگیدن و نخوابیدن!
بنظرم این خیلی با ارزش است که آدم حق عضوی از بدنش را اینطور ادا کند به درگاه خدا ...
شب قبل عملیات خیبر ابراهیم لیستی را به من نشان داد
و گفت اینها از چهره هاشان پیداست
که در عملیات بعدی به شهادت میرسند...
تعدادشان 13نفر بود.
  ابراهیم پایینش نوشت 14 جلویش نقطه گذاشت
پرسیدم چهاردهمی کیست خندید و گفت نمیدانم!!
بعد عملیات رفتم کشوی سردخانه را کشیدم و دیدم ابراهیمم ابراهیم همیشگی نیست...
  چشم های قشنگش نیست...
  خنده اش نیست...
اصلا سرش نیست...